پارت چهل و چهارم :

از روی مبل برخاست و به سمت اتاق خودش در زیر پلکان، درست کنار آشپزخانه رفت. در حین دور شدن ایستاد و نگاه دیگری به نیل‌رام انداخت. هنوز تکان نخورده بود. لباس صبحی هنوز در بدنش خودنمایی می‌کرد و حقیقت اینکه ریوند واقعا از آن لباس در آن بدن خوشش می‌آمد... انکار ناپذیر بود.

فصل بیستم

بر فراز کوهستان‌های آمل، هوا سردتر از دیگر مناطق بود. خورشید به تازگی چشم بسته و اکنون تاریکی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت نقشه پارسه نهایی در رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه نقشه پارسه نهایی
آخرین نظرات ارسال شده
  • طوفان

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بعله

    ۳ ماه پیش
  • 😎ریوند

    0

    شرممان آمدددد🫣🫣

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😁

    ۶ ماه پیش
  • GOLBARG

    0

    من دیگه کم کم دارم این دوتارو شیپ میکنم ولی یهو از شانس بدم وسط داستان یه چی میشه😅

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    راحت باش، شیپ کن. نهایتش یکی میمیره اتفاق عجیب دیگه ای نمیوفته

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    1

    جانم چه عرق شرمی هم میریزه گل پسرمون🫠🌼

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    حیا داره

    ۲ سال پیش
  • زهرا سادات هاشمی

    2

    خدا قوت ممنون که هدف خوبی رو برای رمانتون انتخاب کردین و ایشالا اجرتون رو همون خدایی بده که برای اثباتش این رمان رو نوشتین و دارین در اختیار ما قرارش میدید

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم انشالله. به نظرم خدایی که همه کاری از دستش بر میاد می تونه جادو رو هم از قبل خلق کرده باشه. منتهی اینکه ما الان در این زمان اون رو نداریم شاید دلیلی داره.

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    4

    آخی خجالت کشیدپسرم☺️🫣

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بچم حیا داشت

    ۲ سال پیش
  • زهرا سادات هاشمی

    1

    دمشم گرممم

    ۲ سال پیش
  • نیلوفرآبی

    2

    آخی ریوند خجالت کشید عالی بود ممنون هم بخاطر رمانتون هم راهنمایی تون خدا قوت

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم خوشحالم کردید.

    ۲ سال پیش
  • سارا

    4

    ای جان بچمون چه خجالتیم هست واقعا راست گفتن از ان مترس که هایو هو دارداز ان بترس.....ریوندم بلایی واسه خودش😜🤪❤️❤️❤️❤️❤️😘😘😘😘😘😘

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    از ان بترس که سر به زیر دارد :))

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    3

    عالیه راستی نویسنده جون فکر کنم روند عاشق شده و همین عشق هم باعث میشه به نیل رام محبتهایی داده بشه که اوهم عاشق بشه وبه یگانگی وقدرت خدا ایمان بیاره فکر کنم بیشتر بی ایمانی نیل رام به خاطره کم محبتی واختلاف بین پدر ومادرش در مسائل دین هست

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا این اختلافی که مادر و پدرش بخاطر دین داشتن قطعا روی اون هم تاثیر زیادی داشته.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️